أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
350
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
بلبل تو نهء كه عاشقان جامه درند * آخر تو چه مرغى و تو را با چه خورند در روزگار سليمان عليه السّلام مردى هزاردستانى خريد و به آنچه شرط او بود از قفص « 1 » و جاى و آب و علف قيام نمود و بآواز او مستأنس گرديد يك روز مرغى بيامد هم از جنس او برقفص او نشست و چيزى بقفص فروگفت : آن مرغك نيز ديگر بانگ نكرد مرد از قفص برگرفت و پيش سليمان آورد و حال آنمرغ با او بازراند سليمان عليه السّلام قفص پيش خواست و آنمرغك را گفت : چرا بانگ نميكنى ؟ - مرغك گفت ، يا رسول اللّه مرغى بودم هرگز دام و دانهء صيّاد ناديده صيّادى بيامد و برگذر من دامى بگسترد و دانهء چند در آن دام فشاند من چشم حرص بازكردم دانه بديدم چشم عبرت باز نكردم تا دام بديدمى بطمع دانه در دام شدم بدانه نارسيده در دام افتادم پايم بدام بسته شد و دانه بدست نيامد چنين باشد . پروانه بطمع نور در نار افتد * چون مرغ بطمع دانه در دام افتد صيّاد مرا بگرفت و از جفت و بچّه جدا گردانيد و اين مرد مرا بخريد و در زندان قفص كرد و بازداشت من از سر درد فرقت ناليدن گرفتم او از سر غفلت سماع ميكرد آنمرغك بيامد و مرا گفت : اى بيچاره چند نالى ؟ - كه سبب حبس تو اين ناله است من عهد كردم كه تا درين زندان باشم ننالم سليمان بخنديد و آن مرد را گفت : اين مرغك ميگويد كه عهد كردهام كه تا درين زندان باشم ننالم مرد قفص پيش خواست و در او بگشاد و مرغك را رها كرد و گفت : من اين را براى آواز دارم چون مرا آواز نخواهد كرد او را چه خواهم كرد اين مثل تو است تو مرغ اوئى و اين قفص تو است ترا در زندان قفص براى نالهء تو ميدارد اگر درين قفس ناله نكنى ترا بنزديك او هيچ خطر نباشد ؛ قل ما يعبأ بكم ربّى لو لا دعاؤكم ، خداى تعالى ابراهيم را گفت : چون ترا مىبايد كه به تو بنمايم تا به بينى كه مرده چگونه زنده ميگردانم چهار مرغ را بگير بنزديك خود آور و بكش و پاره پاره گردان و بر سر هر كوهى پارهء از اجزاى اين مرغان بنه آنگه بخوان ايشانرا تا من ايشانرا زنده گردانم و ايشان با پيش تو آيند بسعى و شتابى هرچه تمامتر تا اين اشارت و تنبيه باشد ترا و عالميان را بر آنكه من قادرم
--> ( 1 ) - در نسخهء قديمى در اين مورد و سائر موارد آينده « قفص » بصاد صريحا و آن معرب قفس است .